|
در آن شرط قدم آنست که مجنون باشی
|
ترك هاي روي تن اش صدايت ميزند وجودش ميزبان يك بوسه از توست بس كي آيي
انتظارش را دوست دارد چون ميداند كه ميايي و در اغوشش ميگيري بس كي آيي
همه را اميدوار تو كرده هست به همه قول تو را داده هست بس كي آيي
صبوري را با خود تكرار ميكند به آسمان خيره تر از هميشه ميشود بس كي آيي
سكوت آسمان را فرا ميگيرد نويدي در راه هست
فرشتگان حضور ت را در گوش همه فرياد ميكند

ماه از گوشه ی ابری به در امد
ومات در من نگریست
من فقط ارام شانه بالا زدم و خندیدم
ولی او باز ندانست که من در پس این خنده
غم هجران تو را باز پنهان کرده ام

با سحر گاهي كه مي آيد
باور ريزش برگ
فصل آغاز تگرگ
فصل تنهايي برگ
فصل پيدايش شعرم
تو اگر مي آيي قاصدك را به صداقت پر كن
مژده بده كه يك دوست كجاست؟

زیباترین بهانه لحظه های زندگی ام
نمی دانم وقتی که آرام در نگاهم نشستی
شاد باشم یا غمگین
به برکت وجود تو بود که طعم زندگی را چشیدم
نگاهم که به اینه گره می خورد
جمع شدن قطره قطره تو را دیدم
و اینکه آماده باش برای جدایی
باید رها شوی بر پهنای صورتم بغلتی
و شادمانه مرا در این سوگ تنهایم بیشتر فرو بری
بهانه چشمهایم
کمی آرام تر از دیدگانم جدا شو
تا من هم به پاس مهربانی ات
قطره ای دیگر نثارت کنم
نمی دانم اگر روزی نیایی
کدامین دست
گونه های خشکیده مرا سیراب می کند
بهانه زندگیم
*هزار شاخه گل تقدیم به نگاه مهربانت می کنم

من از قصه زندگی ام نمی ترسم
من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.
ای بهار زندگی ام
اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست
اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد
بمان و تنهایم مگذار
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.
بدان که قلب من هم شکسته
بدان که روحم از همه دردها خسته شده.
این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.
بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام

به خاطر تو زيباترين شعر را خواهم گفت و قشنگترين گلهاي نرگس را از باغچه ي قلبم خواهم چيد و به پايت خواهم
ريخت ................. اي تنها دليل رد كردن هر دليل و اي تنها بهانه ي آوردن هر بهانه ....................
ديوانه ي مهرباني تؤام.........................
اي بهترين چه خوب شد كه به دنيا آمدي و چه خوبتر شد كه دنياي من شدي .....................
پس براي من بمان و بدان كه تو تنها بهانه براي بودني

عزیز دلم قصه من و تو آغازش در دفتر لیلی و مجنون سروده شدفرشیدم قصه من و تو از آن نیمه شب پر خاطره آغاز شد واینک نیز با قصه دوری جسممان در حال نوشته شدن است قصه من و تو آغازی احساسی داشت حرفهایی رویایی داشت اما ادامه یک داستان عاشقانه واقعی شدتو آمدی نشستی در سرزمین رویایم و آن قلب سرخت را به من عاشقانه هدیه دادی چه زیبا پر کشیدم به سوی دشت پروانه ها چه زیبا بر روی ماه نشستی و من ماه را به آرامی حرکت می دادم قصه من و تو قصه زیباترین عشق دنیاست قصه من وتو قصه یک سرزمین بی انتهاست آغاز دیدارمان چه پر خاطره بود عکس چشمان آن روزت هنوز در ذهنم تکرار می شود یک نگاه عاشقانه یک نوای صادقانه هدیه ای بود پر از آرزو وامید.دلی ناامیدو تنهاداشتم .تو که آمدی دلم امیدوارو پرتپش از عشق شد وقلبم آماده نوشتن کلام مقدس تو شد اولین کلامم به نام تو بود وتکیه کلامم نام تو بود قصه من وتو قصه شمع خاموش نشدنی است قصه من وتو قصه مهتاب و ستاره است....
خیلی دوست دارم عشق آسمونی من

وقتي پاييز بر طبيعت پا گذاشت
آفتاب مهر ، تابيدن آغاز كرد
طبيعت خسته از مشغله ي زندگي
چشمانش بست وخوابيدن آغاز كرد
طبيعت سبز به خزان پا گذاشت
هر چه كه بود رو زمين جا گذاشت
لباس زيباي ميهماني ز تن خويش كند
لباس خواب حريري به تن خويش كرد
باد پاييزي وزيد و هوا سرد شد
از سردي آن برگ درختان همه زرد شد
سفره ي ابر در آسمان باز شد
زمين تشنه با بارش آن سيراب شد
ببار باران عاشقانه زمين را خيس كن
چو چشمان من كه از بارش خيس است
پاييز فصل غم و دل هاي سوزان
فصل چشمان گريان و اشك ريز است
زمان كوچ پرندگان فرا رسيد
در همين زمان بر يكي از آن ها بلا رسيد
از بد شانسي او سخت بيمار شد
يار ديرينش چند روزي بر او تيمار شد
ولي ديگر وقت و فرصت كافي نبود
براي موندن صبر و مهلت آني نبود
هوا سرد و سردتر مي شد
زندگي بر آن ها سخت تر مي شد
مرغك ما بيهوش بود و
كوچ دوستانش نديد
وقتي بهوش آمد
هيچ اثر از يار دورانش نديد
همه به سفر رفته بودند
او تنهاي تنها مانده بود
از هر آنچه قبلا او داشت
فقط بيماري با او مانده بود
مرغك ما نه از ترس مرگ خويش
بلكه از فراق يار خويش مي گريست
او از تب و تنهايي هراسي نداشت
بلكه چون به يارش دلبسته بود مي گريست
ديگه تا زمستون فقط چند روز مي ماند
هوا سرد تر شده و استخوان مي تركاند
مرغك ما خوشخوان تر شده
غزل خداحافظي را براي فرداهاش مي خواند
ولي خدا رحمان و مهربان بود
آن زمستان مثل تابستان بود
پرنده سال را به پايان رسوند
مثل گلي شد كه در گلستان بود
او كه يارش تنها رفته بود
در سفر به تير بلا گرفتار شد
تنش زخم كاري برداشت
به ترك زندگي ناچار شد
بهاران مرغك منتظر
از اومدن يارش مايوس شد
كوله بار سفر را جمع كرد
روان به دنبال محبوب شد
سال هاست او از اينجا رفته
براي خويش بهشتي ساخته است
او در راه عشق خود
به خدا پيوسته و جان خويش باخته است
او يار نيمه راه بود
اين عشق مي ورزد ديوانه وار
او تاجر سود و زيان بود
اين طواف مي كند پروانه وار

وقتي مردم دور و برم شلوغ نشه
مي خوام باهاش خلوت بكنم
دسته گلو از دستاش بگيرم
به جشن سالگردم دعوت بكنم
وقتي مردم كنار بايستيد هول نكنيد
مي خوام رنگ چشاشو خوب ببينم
اون چشايي كه از گريه سرخ شده
براي آخرين بار عكسي ازش بگيرم
وقتي مردم شما همه بريد
بزاريد اون تنها پيشم بمونه
در گوشم گفته براي آخرين بار
مي خواد قصه ي خواب خوشو بخونه
وقتي مردم بگيد چيزي رو جا نذاره
هر چي داده ازم پس بگيره
دلي را كه داده از جاش در بياره
جاي زخمش چند تا بوسه بچينه
وقتي مردم هر دومون اشك مي ريزيم
رومونو به خدا مي كنيم يه چيزي بهش ميگيم
اي خدا مواظبش باش زياد غم نخوره
عاشق بود ببخشش اگه بهت بر نخوره

اي نشسته درخيال من، فراموشم مكن
با فراموشي و تنهايي، هم آغوشم مكن
زندگاني مي كنم چون شعله با خود سوختن
زنده ام با سوز و ساز خويش، خاموشم مكن
مي تراود تا شراب بوسه از جام لبت
از شراب تلخ تنهايي قدح نوشم مكن
دودم و از شعله دارم دامني رنگين به بار
اين شرر از من مگير از نو سيه پوشم مكن
چون صبا در جستجوی خود به هر سويم مكش
همچو گيسوي سياهت خانه بر دوشم مكن
اين دل درد آشنا را در شرار غم بسوز
هر چه مي خواهي بكن اما فراموشم مكن
![]()
می اندیشم
مثل پروانه به شمع
و تو هر لحظه که از من دوری
من به چنگال شتابنده ترین
باد بیابان پیما سرگردانم
و تو خود می دانی
جای فاصله یک فاجعه است
لحظه ها را دریاب

اي نشسته درخيال من، فراموشم مكن
با فراموشي و تنهايي، هم آغوشم مكن
زندگاني مي كنم چون شعله با خود سوختن
زنده ام با سوز و ساز خويش، خاموشم مكن
مي تراود تا شراب بوسه از جام لبت
از شراب تلخ تنهايي قدح نوشم مكن
دودم و از شعله دارم دامني رنگين به بار
اين شرر از من مگير از نو سيه پوشم مكن
چون صبا در جستجوی خود به هر سويم مكش
همچو گيسوي سياهت خانه بر دوشم مكن
اين دل درد آشنا را در شرار غم بسوز
هر چه مي خواهي بكن اما فراموشم مكن

من پُر از شب،من من پُر از راز نهفته
قلب من بازيچه ي يک عمر حرفاي نگفته
من اسير خاطرات تلخ و پوچم
قلب من زنداني ِ يک شب نخفته ؛
تو تويي مثل هميشه سنگ و مغرور
قلب تو آيينه ي صد رنگ و صد رو
تو هميشه زرد و از جنس خزوني
قلب تو تاريکي ِ پيوسته بي نور ؛
من به تو يک خنده از روي تلنگر
خنده اي پُر درد،کوچک،بي تمسخر
مي دهم هديه،تا تو؛بارِ ديگر
رهايم سازي از بند ِ تنفّر ...
***
من و تو خسته ي اين مسير دوريم
من و تو عاشق خود،خودخواه ِ کوريم
قلب ما اسير حرف هر کلاغي
من و تو قرباني ِ جنگِ(دردِ)تلافي ؛
من و تو پايه ي برج عاشقاييم
من و تو سنگ صبور قصّه هاييم
قلب ما،قلب قناري هاي ساکت
من و تو تازه نفس،اوّل راهيم ...

بار ديگر غم عشق آمد و دلشاد م كرد
عزم ويراني من داشت و آبادم كرد
دشت تا دشت دلم وادي خاموشان بود
تندر عشق يه يك صاعقه فريادم كرد
نازم آن دلبر شيرين كه به يك طرفه نگاهم
آتشي در دلم افروخت كه فرهادم كرد
قفس عشق ز هر باغ دل انگيزترست
شكر صياد كه در اين قفس آزادم كرد
يار شيرين من ار تلخ بگويد شهدست
وين عجب نيست كه گويم غم او شادم كرد

چه دانستم كه اين سودا مرا زين سان كند مجنون
دلم را دوزخي سازد دو چشمم را كند جيحون
چه دانستم كه سيلابي مرا ناگاه بربايد
چو كشتي ام در اندازد ميان قلزم پر خون
زند موجي بر آن كشتي كه تخته تخته بشكافد
كه هر تخته فرو ريزد ز گردش هاي گوناگون
نهنگي هم بر آرد سر خورد آن آب دريا را
چنان درياي بي پايان شود بي آب چون هامون
شكافد نيز آن هامون نهنگ بحر فرسا را
كشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون
چو اين تبديل ها آورد نه هامون ماند و نه دريا
چه دانم من دگر چون شد كه چون غرق است در بيچون
چه دانم هاي بسياري است ليكن من نمي دانم
كه خود از دهان بندي در آن دريا كفي افيون

دلم براي كسي تنگ است
كه آفتاب صداقت را
به ميهماني گلهاي باغ مي آورد
وگيسوان بلندش را
به بادها مي داد
ودستهاي سپيدش را
به آب مي بخشيد
دلم براي كسي تنگ است
كه چشمهاي قشنگش را
به عمق درياي واژگون مي دوخت
وشعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند
دلم براي كسي تنگ است
كه همچو كودك معصوم
دلش براي دلم مي سوخت
و مهرباني را
نثار من مي كرد
دلم براي كسي تنگ است
كه تا شمال ترين شمال
ودر جنوب ترين جنوب
هميشه درهمه جا
آه با كه بتوان گفت
كه بود با من و
پيوسته نيز بي من بود
وكار من زفراقش فغان وشيون بود
كسي كه بي من ماند
كسي كه با من نيست
و آن زمان که عاشق می شوی
و می دانی که عشقی هست
و باور داری کسی که تو را دوست دارد
و در آن شبهای سرد و يخبندان با تو می ماند..
در آن لحظات می فهمی دوست داشتن چقدر زيباست .....
و آن زمان که کسی در فراسوی خيال تو نيست
و تو تنهای تنها در جاده های برهوت زندگی قدم می زنی
تنها اوست که به تو
آرامش خيال می دهد.....
کلام آخر
خدايا از عشق امروزمان براي فرداهامان چيزي کنار بگذار..
براي آن روزي که فراموش ميکنيم عاشق بوده ايم ...
يک مشت... اندازه ي يک لبخند..يک خاطره اندازه ي يک نگاه ..
تا دوباره بشکفد تا دوباره ببارد و سيراب گرداند همه ي روح و قلب و جانمان را...
دلتنـــــــــــگت هستم ....
و مي دانم اگر لبخند بر چهره تو بدرخشد همه روزگار را فراموش خواهم كرد ....
دلتنگت هستم ....
و اين خط غریب ....
و اين چشمان خسته ....
و اين دست هاي مهربان .....
عجيب بیقراری مي كنند .....
عجيب دلتنگت هستم و مي دانم كه اگر لبخند بر لب هاي تو بدرخشد ....
قدم هايم پرواز مي آموزند ....
و دلتنگ تر مي شوم ....
از اين انتظار فرسوده كننده
كه
گريزي ندارد .... !
تنها مانده ام و غریبانه
خاطرات مكررمان را دوره مي كنم ....
و به ياد مي آورم که
شيريني بودنت را نباید فراموش کنم..
از تو چه پنهان خوب من :
من جز تــــــــــــــــــــــــــــــــــــو همه چيز را فراموش كردم ....
د...ل....ت....ن.....گ....ت....م.....!!!
می شد با تو باشم حتی توی رویا .من تو رو دوست دارم اندازه دنیا.
دلش می گیره آسمون برای من که تنهام .باره قطره های گرم اشک من می ریزه
دونه دونه روی گونه هات.
اگه تو نباشی یا ازم جداشی. سخته دیگه زندگی برام.چشمای نجیبت وقتی ازم
دورهستند. امیدی ندارم به شب ها
برای دیدنت هر لحظه پریشونم.تو بیا قدرم بدون ای هم زبونم.
من مجنون اون نگاه پاک تو,نگاهم کن.نگاهت قبله گاه این دل منه
وجودت مرحمی برای قلبم هست.
اگه تو نباشی یا ازم جداشی. سخته دیگه زندگی برام

به نام یزدان می ستایم و به یاری می خوانم دادار آفریدگار از همه چیز آگاه ٬ کردگار جهان ٬ خداوندان خداوند ٬ آفریدگار و نگهدار آفریدگان ٬ روزی دهنده ی توانای نیروی ازلی ٬ بخشاینده بخشایشگر مهربان ٬ پروردگار توانا و دانا و پاک
من در این دهکده عشق تو را می خوانم ، وز پس آیینه ها نام تو را می بینم ، در دلم عشق تو را می کارم ، در سرم بوی تو را می فهمم ، در نگاهم خم ابروی تو را می نگرم ، در گلویم بغض تو را می شکنم ، من در این دهکده عشق تو را می خوانم ...
با تو آغاز میکنم خوب من به نام تو می نویسم قصه ای تازه از الهام تو ، ای شروع دلپذیر و مثل خورشید بی نظیر، به تو تقدیم می کنم عشقم را از من بپذیر ، ای قشنگترین بهانه واسه گفتن ترانه ، من عشق جاودانم را به تو تقدیم می کنم ، در این غربت شبانه با صداقت ، عاشقانه قلبم را با این ترانه به تو تقدیم می کنم
ای طلوع ماندگار ، گل همیشه بهار، به تو تقدیم میکنم هر آنچه را که هست

اگر میتوانستم فراموشت میکرد اما......
تو در ابی اسمان به من لبخندزدی
تو در خوش اوازترین ترنم ابی اب به قلبم پا گذاشتی
تو در قشنگترین لبخند کودکانه به چشمم نشستی
تو را با نوای قلبم پذیرفتم با اهنگ گوشنواز عشق
تو مرا با مهر خواندی و من.......
به مهمانی سفره ی محبتت امدم
اگرمیشد از یادت میبردم اما.......
تو را با جوهر خونم در پنهانی ترین زوای قلبم با سوزن تیز صبر
حکاکی کرده ام
چگونه میشود نقشی را که حک کرده ای
پاک کرد واز بین برد
من هرگز نمیتوانم و واقعیت این است که چنین چیزی را هم نمیخواهم
من به تو می اندیشم و تو را با هر انچه که وجود دارد میپذیرم
مگر عشق جز این است .......
اه .....ونمیدانم سرنوشت چه بازی است با من میکند
و من برای تو بسان اب روان رودخانه زلالم
باورم کن و با من مثل من باش
روزي از خیابانی گذر کردم . ديدم روي صندلی نوشته شده بود
اگه جواني عاشق شد چه کند ؟ منم نوشتم بايد صبر کند .
براي بار دوم که از آنجا رد مي شدم ديدم زير نوشته من کسي
نوشته بود اگر صبر نداشته باشد چه کند ؟ منم با بي حوصلگي
نوشتم : بميرد بهتر است .. براي بار سوم که از آنجا رد
ميشدم انتظار داشتم نوشته اي را بيابم اما زير نوشته ام
يک جوان مرده يافتم

گل سرخ قصه مون با شبنم رو گونه هاش
دوباره دل داده بود به دست عاشقونه هاش
خونه ی اون حالا توی گلدون سفالی بود
جای یارش چقدر تو این غریبی خالی بود
یادش افتاد که یه روز یه باغبون دو بوته داشت
یه بهار اون دوتا رو کنار هم تو باغچه کاشت
با نوازشهای خورشید طلا قد کشیدن
قصه شون شروع شدو همش به هم می خندیدن
شبنمهای اشکشون از سر شوق و ساده بود
عکس دیوونگیشون تو قلب هم افتاده بود
روزهای غنچه گیشون چقدر قشنگ و خوش گذشت
حیف لحظه هایی که چکید و مرد و بر نگشت
یه روز اما یه غریبه اومدواروم و ترد
یکی از عاشقهای قصه ی ما رو چید و برد
اون یکی قصه ی این رفتن و باور نمی کرد
تا که بعدش چیده شد با دستهای سرد یه مرد
گل های قصه ی ما عاشقهای رنگ حریر
هر کدوم یه جای دنیا بودن وهر دو اسیر
هیچکی از عاقبت اون یکی باخبر نبود
چی می شد اگه تو دنیا قصه ی سفید نبود
یکیشون حالا تو گلدون سفال خیلی عزیز
اون یکی برده شده واسه عیادت مریض
چقدر به فکر هم اما چقدر در به درن
اونها دیگه تا ابد از حال هم بی خبرن
این یه قانون شده که چه تو زمستون چه بهار
نمی شه زخمی نشد با بازیهای روزگار
اگه دست روزگار گلهای ما رو نمی چید
حالا قصه با وصالشون به آخر می رسید
ولی روزگار ما همیشه عادتش اینه
خوبها رو کنار هم میاره بعدش می ینه
کاش دلهایی که هنوز هم می پرن واسه بهار
در امون بمونن از بازی تلخ روزگار
باور كن ، صدامو باور كن
صدايي كه تلخ و خسته ست
باور كن قلبمو باور كن
قلبي كه كوهه اما شكسته ست
شكسته ست
باور كن دستامو باور كن
كه ساقهء نوازشه
باور كن چشم منو باور كن
كه يك قصيده خواهشه
وسوسهء عاشق شدن
التهاب لحظه هامه
حسرت فرياد كردنه
اسم كسي با صدامه
اسم تو هر اسمي كه هست
مثل غزل چه عاشقانه ست
پر وسوسه مثل سفر
مثل غربت صادقانه ست
باور كن اسممو باور كن
من فصل بارون برگم
مطرود باغ و گل و شبنم
درختم درخت خشكي
تو دست تگرگم
باور كن هميشه باور كن
كه من به عشق صادقم
باور كن حرف منو باور كن
كه من هميشه عاشقم
دل خوشی!!
لحظه لحظه زندگی را دوست دارم با تو باشم
دل خوشیم این بود همیشه با تو باشم
هم دل هم نفس من با تو باشم
این ارزویم بود تا هستم با تو باشم
رفتنت را خیالم بود تا من با تو باشم
تنهایم گذاشتی تا در انتظار تو باشم
بعد رفتنت چگونه در انتظار تو باشم
ای مهربان بر گرد نگذار در انتظار تو باشم
ای مهر بان بگو تا کی در انتظار تو باشم
حالا که می روی بدان من می خواستم با تو باشم
كاش قلبم درد پنهاني نداشت
چهره ام هرگز پريشاني نداشت
كاش مي شد دفتر تقدير عشق
حرفي از يك روز باراني نداشت
كاش مي شد راه سخت عشق را
بي خطر پيمود و قرباني نداشت
دلم کسی را می خواهد که دوستم داشته باشد ...
شانه هایش را برای گریستن و سینه اش را برای نهاندن سرم و چشمانش را برای خالی نمودن غم هایم می خواهم دلم کسی را می خواهد که مرا با هر آنچه هستم دوست بدارد .
با تمام خوبی ها و بدیهایم با تمام مهربانی ها و نامهربانی هایم دلم کسی را می خواهد که آفتاب مهر را به قلب خسته ام هدیه دهد کسی چون تو ...!
تقدیم به همه عاشقای دنیا
اولش فکر نمی کردم که دلم رو برده باشه
يا دلم گول چشای روشنش رو خورده باشه
اما نه گذشت و ديدم که دلم ديوونه تر شد
به تو گفتم و دلت از غصه من باخبر شد
آخ که چه لذتی داره ناز چشماتو کشيدن
رفتن يه راه دشوار واسه هرگز نرسيدن
می دونم دوستم نداری مثل روزهای گذشته
من خودم خوندم تو چشمات يه کسی اينو نوشته
می دونم فرقی نداره واست علشق بودن من
می دونم واست يکی شد بودن و نبودن من
اما روح من يه درياست پر از موج و تلاطم
ساحلش تويی و موجاش خنجرای حرف مردم
آخ که چه لذتی داره ناز چشماتو کشيدن
رفتن يه راه دشوار واسه هرگز نرسيدن

فکر می کردم عاشقی فقط توی ترانه هاست قصه ای گم شده تو غبار رویاهای ماست
فکر می کردم مگه می شه با یه چشم به هم زدن دل به دریا زد و رفت تا مرز دیونه شدن
با خودم می گفتم این حرفها فقط تو قصه هاست عشق فقط یه دلخوشی برای زندگی ماست
اما با دیدن تو دلم بهونه گیر شده اینبار این ماهی مغرور توی تور اسیر شده
حالا می بینم که آسمون چقدر آبی تره چشم تو منو تا بی کران رویا می بره
فکر می کردم نمی شه اما شد و حالا دیگه این دیونه فقط از نگاه تو غزل می گه

ای عزیز دل
با تو هستم ...گوش کن
با عبور از هر ثانیه بیشتر از پیش به این باور می رسم که هر ذره از وجودم بی تابانه تور ا طلب می کند و هر لحظه بیشتر از پیش نیازمند آغوش امنت هستم ...


دلمو بردي باز از نو
ديگه چي ميخواي
دارو ندارم مال تو
ديگه چي ميخواي
برو بذار بسوزم من با بي كسيهام
برو بذار بمونم با دلواپسيهام
هيچي نپرس فقط برو ولي فراموشم نكن
شمعمو آتيشم به پات
برو و خاموشم نكن
اگه يه روز ورق زدي دفتر خاطراتتو
يادت مياد قلب منو
ميشينه چشم به راه تو
آره برو ولي بدون اينجا يكي ميمرد برات
باور نكردي عشقشو اگه قسم ميخورد برات
ميري برو ولي فقط اينو يادت باشه عزيز
اشك زلالتو جلو چشم غريبه ها نريز
هيچي نپرس فقط برو ولي فراموشم نكن

مقصر نبودي
از دوست داشتن
امشب از آسمان دیده تو
روی شعرم ستاره میبارد
در سکوت سپید کاغذها
پنجه هایم جرقه می کارد
شعر دیوانه تب آلودم
شرمگین از شیار خواهش ها
پیکرش را دوباره میسوزد
عطش جاودان آتش ها
آری ، آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا حذر کردن ؟
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب بجای میماند
عطر سکر آور گل یاس است
آه ، بگذار گم شوم در تو
کس نیابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه من
آه ، بگذار زین دریچه باز
خفته در پرنیان رویاها
با پر روشنی سفر گیرم
بگذرم از حصار دنیاها
دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم ، پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو ، بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریائیست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین طوفانی
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو ، می خواهم
بدوم در میان صحراها
سر بکوبم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریاها
بس که لبریزم از تو ، میخواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه تو آویزم
آری آغاز دوست داشتن است
گر چه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
دل من گریه می خواد
وقتی ابرهای سیاه ، آسمون شهرمو ، می پوشونه
از کنار پنجره شیون باد می پیچه توی خونه
وقتی بارون می شینه ، روی فرش سبزه ها
دل من گریه می خواد
همه جا رنگ شب ، واسه مرگ لحظه ها
دل من گریه می خواد
دیگه از سکوت سرد کوچه ها ، دل من خسته شده
مثل اون روزها می خوام داد بزنم ، که لبم بسته شده
آخه من ممنونم از مرداب پیر
براتون قصه ی دل خونده بودم
می خواستم یه روز به دریا برسم
که حالا زندونی هر نفسم
من اسیر قفسم ، توی شهر آشنا ، یه غریب بی کسم
هوس خنده ، نمونده رو لبام
مثل یک صخره ی سردند آدمها
خبر از خوندن یک ترانه نیست
خاک مرده پاشیدن رو صحنه ها
نه سوالی ، نه جواب ، همه جا رفته بخواب
دل من گریه می خواد
مستی و عشق و امید، همه شد نقش بر آب
دل من گریه می خواد دل من گریه می خواد
واسه منی که دلتنگم از زندگی دلگیرم
بهتره سفر کردن ، وگرنه اینجا می میرم
در گذر از هر گذری خبر نبود از خبری
نه زنده بود زندگی ، نه مرگ را بود اثری
نه ارزش گلایه ای نه فرصتی به چاره ای
چه می توان دوا نمود به قلب پاره پاره ای
از هیچ راه افتادم دل به و جاده ها دادم
از یاد همه رفته سردرگم و آشفته
نه در گذرگاه کسی ، نه جان بشه خار و خسی
نه پر زدن در قفسی نه منتظر هم نفسی
گفتم از چه می ترسی ، آخرش یه راهی هست
آخرش مگه رنگی بدتر از سیاهی هست ، بدتر از سیاهی هست
سهم دل ما این بود ، آلوده و بیهوده
تا بوده همین بوده ، نه رو سفید پیش یار ، نه سرفراز در دیار
ببین چگونه گم شدیم ، سوار عشق در غبار
راه افتادم و هی رفتم شاید کمی دلم وا شه
به عشقی که یه جور امروز زود بگذره فردا شه
به امیدی که تا فردا نور امیدی پیدا شه
با دلهره و تشویش ، شک کردم به کار خویش
که یه راه نشناخته ، یه عمر دیگه در پیش
گفتم از چه می ترسی ، آخرش یه راهی هست .........
بهانه
ای عزیز جان من
من برای مرگ خود یک بهانه می خواهم
یک بهانه ی پوچ عاشقانه می خواهم
از غمی که می دانی با تو بودنم ، مرگ است
بی تو بودنم هرگز
گر بهانه این باشد من بهانه می گیرم
عاشقانه می میرم

به تو یاد دادم عاشق شدن را
و دلم می خواست که از تو یاد بگیرم عاشق بودن را
و عاقبت به من آموختی که منطق عشق را نمی شناسد
پیشترها از خدا بی خبران می گفتند
که عشق منطق را نمی شناسد ، لعنت بر آنها
دستت را از من بگیر ، سرت را از روی شانه هایم بردار
عطر نفسهایت را از من دریغ کن و بگذار با غم خویش تنها بمانم
پري كوچيك من ني لبكش جنس بلور
توي گرگ و ميش چشماش صد تا مرواريد نور
پري كوچيك من خونه ش تو اقيانوس دور
واسه اون بستر موجا مثل گهواره و گور
پري كوچيك من فاصله ي بين دو بوسه س
اما بوسه بي خطر نيست همه جا سايه ي كوسه س
پري غمگين من ! طلسم موج و مي شكنه
بوسه ي دوم معجزه رو لبهاي منه
تنم رو طعمه ي كوسه مي كنم براي تو
توي ني ني نگاهت يه ستاره روشنه
پري كوچيك من ! حرفي بزن چشمات و واكن
من صدات رو مي شناسم تنها يه بار من رو صدا كن
سينه ريزي از ترانه دو تا گوشواره ي گيلاس
برگ سرخ گل كوكب پيشكشم برات هميناس
صداي ني لبك تو رمز بيداري موجه
عمق اقيانوس رويا با تو هم معني اوجه
پري غمگين من ! طلسم موج و مي شكنه
بوسه ي دوم معجزه رو لبهاي منه
تنم رو طعمه ي كوسه مي كنم براي تو
تو ني ني نگاهت يه ستاره روشنه
اين عشق ، چه عشق است ؟ ندانيم كه چون است
عقل است و جنون است و نه عقل و نه جنون است
فرزانه چه دريابد و ديوانه چه داند ؟
از مستي اين باده كه هروز فزون است
ماهي ست نهان بر سر اين بحر پريشان
كاين موج سر آسيمه بلند است و نگون است
حالي و خيالي ست كه بر عقل نهد بند
اين طرفه چه آهوست كزو شير زبون است ؟
آن تيغ كجا بود كه ناگه رگ جان زد؟
پنهان نتوان داشت كه اينجا همه خون است
با مطلع ابروي تو هوش از سر من رفت
پيداست كه بيت الغزل چشم تو چون است
با زلف تو كارم به كجا مي كشد آخر ؟
حالي كه ز دستم سر اين رشته برون است
سايه ! سخن از نازكي و خوش بدني نيست
او خود همه جان است كه در جامه درون است
برخيز به شيدايي و در زلف وي آويز
آن بخت كه مي خواستي از وقت ، كنون است
با خلعت خاكي طلبي طلعت خورشيد
رخساره بر افروز كه او آينه گون است

اي عشق تو ما را به كجا مي كشي اي عشق
جز محنت و غم نيستي ، اما خوشي اي عشق
اين شوري و شيريني من خود ز لب توست
صد بار مرا مي پزي و مي چشي اي عشق
چون زر همه در حسرت مس گشتنم امروز
تا باز تو دستي به سر من كشي اي عشق
دين و دل و حسن و هنر و دولت و دانش
چندان كه نگه مي كنمت هر ششي اي عشق
رخساره ي مردان نگر آراسته ي خون
هنگامه ي حسن است چرا خامشي اي عشق
آواز خوشت بوي دل سوخته دارد
پيداست كه مرغ چمن آتشی اي عشق
بگذار كه چون سايه هنوزت بگدازند
از بوته ي ايام چه غم ؟ بي غشي اي عشق
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود بوسه است
و هر انسان برای هر انسان برادری است
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ای است
و قلب برای زندگی بس است
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف زندگی است
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم
روزی که هرلب ترانه ایست
تا کمترین سرود بوسه باشد
روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم....
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی که
دیگر
نباشم....
اگه از تو ننوشتم ، فکر نکن سرم شلوغه
توی زندگی یه وقتا ، تنهایی رمز عبوره
اگه از چشمات گذشتم ، فکر نکن عاشق نبودم
مطمئن باش توی دنیا ، دل به تو سپرده بودم
خیلی سخته بگی میرم ، وقتی می خوای که بمونی
وقتی می خوای تو خیالت ، شعرای قشنگ بخونی
من گذشتم از تو اما ، تو همیشه بهترینی
مثل اشکی واسه چشمام ، موندگاری و صمیمی
من می خواستم تو خیالم ، ازتو تا ابد بخونم
تنها باشم بی حضورت ، رازچشماتو بدونم
من می خواستم واسه دردام ، تنهایی خونه بسازم
با نت های مهربونیت ، شعرای قشنگ بسازم
می دونستم وقتی میرم ، دیگه تا ابد غریبم
حتی واسه چشم خیست ، بی وفاترین فریبم
شاید امروز که سیاهی ،رخنه کرده تو وجودم
بدونم که راستی راستی ، روزی عاشق تو بودم
و هنوز عاشقتم
وقتي كه نگات مي شينه روي دیوار اتاقم
عكس تو تو قاب چوبي دوباره مياد سراغم
ياد اون روزا مي افتم ، با تو بودن زير بارون
وقتي كه شرمنده بودن ، پشيمون ليلي و مجنون
ياد اون شبا مي افتم ، لب اون چشمه ي جاري
كه گرفت از ما يه عكاس ، دو تا عكس يادگاري
يكي شون سهم تو بود و يكي شونم مال من بود
كجا فكرشو مي كرديم ، آخرش جدا شدن بود
زير رعد و برق تقدير ، من و تو با هم شكستيم
توي رؤياهامون اما ، هنوزم صاف و يه دستيم
توي ميدون زمونه ، من و تو بازي رو باختيم
تقصير طالع ما بود ، سرنوشتو خوب شناختيم
مث اون كلاغ قصه ، كه نمي رسيد به خونه
دوس نداش كه مال هم شيم دست بي رحم زمونه
اسمش اينه كه تو رفتي ، يادگاريت رو به رومه
تو رو داشتن تا هميشه منتهاي آرزومه
بي گناهي ، اما كوچت ، چه آتيشي زد به ريشه م
هميشه بهت مي گفتم ، نباشي ديوونه مي شم
مي دوني ما بي گناهيم ، جرممون فقط وفا بود
هيچ دلي راضي نمي شه ، كه بگه تقصير ما بود
مخمل خاطره ي تو ، تو صندوقچه ي چوبي
خوابيده مثل يه قصه ، پر راز و پر خوبي
تو رو مي سپرم به دست صاحب پونه و خورشيد
اما افسوس و صد افسوس كه تو رو به من نبخشید
مرا ببوس... زمان وداع ما شده است
پرنده از قفس اين و آن رها شده است
صبور باش و مرا بين گريه غرق نکن
دوباره چشم تو دريای ربنا شده است
مرا به سينه پر مهر خويش چسباندی
عزيز من! دلم از سينه ام جدا شده است
بگو چگونه بمانم در اين ديار خراب؟
شبان اين گله با گرگ همصدا شده است
کدام دست به زخم من و تو مرهم زد؟
کدام پنجره روی من و تو وا شده است؟
از اين قبيله ملولم سفير صبح کجاست؟
شب قبيله من خالی از خدا شده است

دلي كنار پنجره نشسته زار مي زند
و خواب ديده ام شبي مرا كنار مي زند
غروب ها كه مي شود خيال چشمهاي تو
تو را دوباره در دل شكسته جار مي زند
يكي نگاه مي كند يكي گناه مي كند
يكي سكوت مي كند يكي هوار مي زند
و عشق درد مشترك ميان ماست با همه
كسي كه شعر گفته يا كسي كه تار مي زند
درست مثل بازي گذشته هاي شاعري
كه جاي سنگ و گل به دوستش انار مي زند
خدا كند به وعده اش وفا كند كه گفته بود
شبي مرا به جرم عشق خويش دار مي زند
آسمون آرزومون پره از ابراي تيره
لالايي واست بخونم تا شايد خوابت بگيره
اگه از خواب نپريدي توي خواب خدا رو ديدي
يه جوري بپرس ازش كه دلامون چرا اسيره
باز كه چشماتو نبستي ببينم باز كه نشستي
مي دونم يه جوري هستي كه دلت از همه سيره
اما بهتره بدوني طبق اصل مهربوني
دل واسه عاشق نبودن راه نداره ناگزيره
چشماي تو شده خسته بغض آرزوت شكسته
اما باز تو فكر ايني اگه من رو نپذيره
بهتره بيدار نشيني اون و توي خواب ببيني
واسه ديوونه بودن عزيزم هميشه ديره
خوش به حال بعضي مردم كه شدن تو زندگي گم
التماس سرخ سيبا پيششون چقد حقيره
نه به فكر عطر ياسن نه به فكر التماسن
خنده داره واسشون كه دل ما يه جايي گيره
چي بگم شبم تموم شد نديدم اون رو حروم شد
كاش مي دونست يكي اينجا بد جوري واسش مي ميره
كاش كه بود يه قطره بارون واسه نامه هامون
به دل هميشه دريات از كسي كه تو كويره
مي توان در كوچه هاي زندگي
پاسخ لبخند را با ياس داد
مي توان جاي غروب عشق را
به طلوع ساده احساس داد
مي توان در خلوت شبهاي راز
فكر رسم آبي پرواز بود
مي توان با حرفي از جنس بلور
شوق را به هر دلي دعوت نمود
مي توان در آرزوي كودكي
با حضور يك عروسك سهم داشت
مي توان گاهي به رسم ياد بود
در دلي يك شاخه نيلوفر گذاشت
مي توان از شهر شب بو ها گذشت
عابر پس كوچه هاي نور بود
مي توان همسايه مهتاب شد
فكر زخم غنچه اي رنجور بود
مي توان با لطف دست پنجره
مهربان گنجشكها را دانه داد
مي توان وقتي خزان از ره رسيد
يك كبوتر را به كنجي لانه داد
مي توان در قلب هاي بي فروغ
لحظه اي برقي زد و خورشيد شد
مي توان در غربت داغ كوير
آن ابري كه مي باريد شد
با تو يك شب بنشينم و شرابي بخوريم
آتش آلود و جگر سوخته آبي بخوريم
در كنار تو بيفتيم چو گيسوي تو مست
دست در گردنت آويخته تابي بخوريم
بوسه با وسوسه ي وصل دلارام خوش است
باده با زمزمه ي چنگ و ربابي بخوريم
سپر از سايه ي خورشيد قدح كن زان پيش
كز كماندار فلك تير شهابي بخوريم
پيش چشم تو بميرم كه مست است ، بيا
تا به خوش باشي مستان مي نابي بخوريم
صله ي سايه همين جرعه ي جام لب توست
غزلي نغز بخوانيم و شرابي بخوريم
چون طلای ناب مرا بی منت از خاکم بکن
یک شبی را عاشقانه از هوس پاکم بکن
هرنگاهت موجی بر هر تخته سنگ پیکرم
پرتلاطم ز پیش ام غرق امواجم بکن
می پسندم بازوانت را به دور شانه ام
اول کارم هنوز فکر سرانجامم بکن
با تو من در شب خیال دیگری دارم به سر
همچو شبگردی مرا از خواب بیدارم بکن
شبنمی شو بوسه بر گلبرگ اندامم بزن
بوسه بارانم بکن بی تاب بی تابم بکن
دوست دارم همچو پیچک بر سراپای تو پیچم
باز امشب چون گل وحشی شدم رامم بکن
بخت و قسمت را بگو دستی به دست هم دهند
دست به دستم ده کنار سایه ات خوابم بکن
تو را ساختم با اون برفا ، آدم برفي
تو اون شب اومدي دنيا ، آدم برفي
شبي كه عمرش از هر شب دراز تر بود
به او شب ما مي گيم ، يلدا ، آدم برفي
يه جورايي من و تو عين هم هستيم
توام تنها ، منم تنها ، آدم برفي
من عاشق بودم و خواستم پناهم شي
توام عاشق بودي اما ، آدم برفي
همه انگار پي اونن كه كم دارن
تو بودي عاشق گرما ، آدم برفي
منم از عشقم و اسمش واست گفتم
نوشتم با دسام زيبا ، آدم برفي
تو خنديدي و گفتي ، قلبت از يخ نيست
تو عاشق بودي عين ما ، آدم برفي
تو گفتي كه براش مي ميري و مردي
آره مردي همون فردا ، آدم برفي
ديگه يخ سمبل قلباي سنگي نيست
سفيدي داشتي و سرما ، آدم برفي
تو آفتاب و مي خواستي تا دراومد اون
واسش مردي ، چه قدر زيبا ، آدم برفي
نمي ساختم تو رو اي كاش واسه بازي
تو يه پروانه اي حالا ، آدم برفي
چه آروم آب شدي ، بي سر و صدا رفتي
بدون پچ پچ و غوغا ، آدم برفي
كسي راز تو رو هرگز نمي فهمه
چه قدر عاشق ، چه قدر رسوا ، آدم برفي
من اما با اجازت مي نويسم كه
تو روحت رفته به دريا ، آدم برفي
تو روحت هر سحر خورشيد و مي بينه
مي بينيش از همون بالا ، آدم برفي
ببخشيد كه واسه بازي تو را ساختم
قرار ما شب يلدا ، آدم برفي
هوا ترست به رنگ هواي چشمانت
دوباره فال گرفتم براي چشمانت
اگر چه كوچك و تنگ است حجم اين دنيا
قبول كن كه بريزم به پاي چشمانت
بگو چه وقت دلم را ز ياد خواهي بر د
اگر چه خوانده ام از جاي جاي چشمانت
دلم مسافر تنهاي شهر شب بو هاست
كه مانده در عطش كوچه هاي چشمانت
تمام آينه ها نذر ياس لبخندت
جنون آبي در يا فداي چشمانت
چه مي شود تو صدايم كني به لهجه موج
به لحن نقره اي و بي صداي چشمانت
تو هيچ وقت پس از صبر من نمي آيي
در انتظار چه خاليست جاي چشمانت
به انتهاي جنونم رسيده ام اكنون
به انتهاي خود و ابتداي چشمانت
من و غروب و سكوت و شكستن و پاييز
تو و نيامدن و عشوه هاي چشمانت
خدا كند كه بداني چه قدر محتاج ست
نگاه خسته من به دعاي چشمانت